تبليغاتX
..من کوچولو..

..من کوچولو..
اینجا من ٍ من مینویسد...نه من


یلدا ¤

یلدا.....من بلندای گیسوان مهتابی تو را ...عاشقم
سکوتت...عشقت...آرامشت

 نوشته شده در چهارشنبه 1 دی1389 توسط خودم |
 

146 ¤

 

میخوانم میخوانم میخوانم

و حالا خوب میدانم

که هیــــــــــــــــــــچ ! نمیدانم

 نوشته شده در دوشنبه 5 مهر1389 توسط خودم |
 

145 ¤

 

روی کاغذ قرمز...

با سبز نوشته بود:

حرکت.!.!.!.!

 نوشته شده در یکشنبه 4 مهر1389 توسط خودم |
 

144 ¤

 

یادت گره خورده....

بر چین های پیشاینیم!!!!

 نوشته شده در جمعه 2 مهر1389 توسط خودم |
 

143 ¤

 

خیالم را که ربودی....

بگو ُ با این همه بی خیالی چه کنم!؟

 

!!!!! :)

 نوشته شده در شنبه 22 اسفند1388 توسط خودم |
 

142 ¤

 

زمین من

آسمانِ من

كهكشان ِ من

رفيق ِ من....!!!

 

:) رهايم كن

 نوشته شده در پنجشنبه 24 دی1388 توسط خودم |
 

141 ¤

 

 

روزگاری بود...

من میرفتم...او می آمد...

من می آمدم..او میرفت

حالا دیگر

نمیآیی

یعنی...با هیچ چیز و هیچ کس نمی آیی

مگر با اسبی سپید...بر ابر هایی سیاه !!!!

 نوشته شده در چهارشنبه 27 آبان1388 توسط خودم |
 

140 ¤

 

 

مثل يک سيب...معلقم در هوا...

هزار تاب ميخورم اما...

فرود نمي آيم !!!!‌

 نوشته شده در چهارشنبه 29 مهر1388 توسط خودم |
 

139 ¤

 

ببین دلم سنگ شده...بس که برات تنگ شده

 

خبر داری؟!

 نوشته شده در یکشنبه 26 مهر1388 توسط خودم |
 

138 ¤

 

  

 

 


غصه خوردن تو دنیا...عاقبتی نداره

برو فکر دلت باش..دخترک بيچاره

:)

:(

 نوشته شده در یکشنبه 19 مهر1388 توسط خودم |
 

137 ¤

منم...

انسان...

اشرف مخلوقات تو.

منم ...

همان که دمیدی...روحت را در من...

مرا که دوست نمیداری...

روحت را چه؟

محبتش نمیکنی؟

سراغش را نمیگیری؟

آهااااای...منم اشرف مخلوقات...خالقم میشنوی؟!

!من با تو ام!!

تو با منی؟!

 نوشته شده در سه شنبه 17 شهریور1388 توسط خودم |
 

136 ¤

 

جنس نگاهت از شيشه بود و آب و آيينه...

چگونه اينهمه از سنگ شدي ،‌ نميدانم

 

پ.ن:

چرا!؟‌  :((

 

 نوشته شده در دوشنبه 9 شهریور1388 توسط خودم |
 

135 ¤

 

مثل یک بادکنک تنها که مال کسی نیست

اونقدر بالا میرم تا آخرش بترکم

پ.ن:

اینهمه بادم نکن...اینجوریشم بالا میرم!!!

 نوشته شده در شنبه 31 مرداد1388 توسط خودم |
 

134 ¤

 

تو به فکر گل سرخي،
من به فکر غم و تنهايي تو

وچقدر

غم اين منزل ويرانه

به ابعاد زمان نزديک است

 

 نوشته شده در یکشنبه 11 مرداد1388 توسط خودم |
 

133 ¤

 

در دلم عطر هزاران ياس بود!!!ا
شاخه هايي از رز و انبوهي از گيلاس بود

شوق ديدارت هزاران غنچه ي پر راز بود

واي... دست سرنوشت اما هراس انداز بود

 

پ.ن : :(

 نوشته شده در یکشنبه 4 مرداد1388 توسط خودم |
 

132 ¤

 

 


دلم فقط تنگ است

،ترو خدا به من نگو

نگو که از سنگ است

 نوشته شده در پنجشنبه 18 تیر1388 توسط خودم |
 

131 ¤

من ديدم
پهلواني در سايه...بادبادک بازي ميکرد...

ديوار از درد به خود ميلرزيد...


آمبولانس ها از جيغ تو بيهوش ميشدند

من ديدم...دخترک در جوي آب راه ميرفت...

پرنده بالهايش را ميچيد

مار بدور درخت سيب ميپيچيد

سيب قرمز ميشد...مار رنگ ميباخت

 نوشته شده در پنجشنبه 4 تیر1388 توسط خودم |
 

بکش مرا ... بکش ما را ¤

 

بکش مرا

بکش مارا

اندیشه ام را

افکارم را

عقایدم را

نمیتوانی بکشی

با افکارم....تورا خواهم کشت....زورگو

 

 نوشته شده در یکشنبه 31 خرداد1388 توسط خودم |
 

130 ¤

 

سبز سبزم

موج موجم

گرم گرمم

شور شورم

مست مستم

تغییر میکنیم...اصلاح میشویم...ما میتوانیم

درود بر سبز اندیشان و سبز منشان ایران 

 

 نوشته شده در دوشنبه 18 خرداد1388 توسط خودم |
 

129 ¤

 

 

من گمم خیلی....

آنقدر گم ٫ که تو هم نتوانست پیدایم کند

 

 نوشته شده در دوشنبه 18 خرداد1388 توسط خودم |
 

128 ¤

 

 

 

به خیالت دیگرون شدن عزیز دل ما؟

چشمات رو بشور عزیز...هنوز برام همه کسی...

 نوشته شده در چهارشنبه 13 خرداد1388 توسط خودم |
 

127 ¤

 

تمامم را به تو بخشیدم....

سطر آخرت نا تمام ماند!!!!

 نوشته شده در چهارشنبه 13 خرداد1388 توسط خودم |
 

126 ¤

 

دیشب خیالت مخم را گاز میگرفت.....

چشم هایم جیغ میزدند!!!!

 نوشته شده در دوشنبه 11 خرداد1388 توسط خودم |
 

125 ¤

 

دلم آنقدر ميخواهد...

که بسش است...نميخواهد

 نوشته شده در دوشنبه 28 اردیبهشت1388 توسط خودم |
 

124 ¤

امروز هم مثل ديروز گذشت....نيومدي

 

فردا مياي نه؟!

 

* اون دنيا که ميگن کجاس؟!

 نوشته شده در دوشنبه 28 اردیبهشت1388 توسط خودم |
 

123 ¤

 

دلم تنگ آنهاییست

 که هرگز دلتنگم نمیشوند

 نوشته شده در جمعه 25 اردیبهشت1388 توسط خودم |
 

122 ¤

چشمانت مثل چراغ راهنما میماند....

برق که میزند...یعنی ایست

 نوشته شده در جمعه 18 اردیبهشت1388 توسط خودم |
 

121 ¤

نگشتم... خودش آمد...

نخواستم...خودش رفت....

نمیخواهم...باز میگردد....

نمیخواهم...می رود...

میخواهم...نمی ماند...

:) جبر بود یا اختیار زندگیم؟ نمیدانم!!!!

 نوشته شده در یکشنبه 6 اردیبهشت1388 توسط خودم |
 

120 ¤

پشیمانم....

از تو....

از من٫پشیمان تر

دیگر برو...خیالت هم باشد برای خودت....

 نوشته شده در شنبه 5 اردیبهشت1388 توسط خودم |
 

119 ¤

آخرش....

آخر ِ آخر رفتی....

آخرش با همه عالم رفتی...

آخرش ماندم٫  تنها٫اینجا....

آخرش من

آخرش تو

آخرش...............

ما!!!

 نوشته شده در جمعه 4 اردیبهشت1388 توسط خودم |