تبليغاتX
..من کوچولو..

..من کوچولو..
اینجا من ٍ من مینویسد...نه من


131 ¤

من ديدم
پهلواني در سايه...بادبادک بازي ميکرد...

ديوار از درد به خود ميلرزيد...


آمبولانس ها از جيغ تو بيهوش ميشدند

من ديدم...دخترک در جوي آب راه ميرفت...

پرنده بالهايش را ميچيد

مار بدور درخت سيب ميپيچيد

سيب قرمز ميشد...مار رنگ ميباخت

 نوشته شده در پنجشنبه 4 تیر1388 توسط خودم |
 

بکش مرا ... بکش ما را ¤

 

بکش مرا

بکش مارا

اندیشه ام را

افکارم را

عقایدم را

نمیتوانی بکشی

با افکارم....تورا خواهم کشت....زورگو

 

 نوشته شده در یکشنبه 31 خرداد1388 توسط خودم |
 

130 ¤

 

سبز سبزم

موج موجم

گرم گرمم

شور شورم

مست مستم

تغییر میکنیم...اصلاح میشویم...ما میتوانیم

درود بر سبز اندیشان و سبز منشان ایران 

 

 نوشته شده در دوشنبه 18 خرداد1388 توسط خودم |
 

129 ¤

 

 

من گمم خیلی....

آنقدر گم ٫ که تو هم نتوانست پیدایم کند

 

 نوشته شده در دوشنبه 18 خرداد1388 توسط خودم |
 

128 ¤

 

 

 

به خیالت دیگرون شدن عزیز دل ما؟

چشمات رو بشور عزیز...هنوز برام همه کسی...

 نوشته شده در چهارشنبه 13 خرداد1388 توسط خودم |
 

127 ¤

 

تمامم را به تو بخشیدم....

سطر آخرت نا تمام ماند!!!!

 نوشته شده در چهارشنبه 13 خرداد1388 توسط خودم |
 

126 ¤

 

دیشب خیالت مخم را گاز میگرفت.....

چشم هایم جیغ میزدند!!!!

 نوشته شده در دوشنبه 11 خرداد1388 توسط خودم |
 

125 ¤

 

دلم آنقدر ميخواهد...

که بسش است...نميخواهد

 نوشته شده در دوشنبه 28 اردیبهشت1388 توسط خودم |
 

124 ¤

امروز هم مثل ديروز گذشت....نيومدي

 

فردا مياي نه؟!

 

* اون دنيا که ميگن کجاس؟!

 نوشته شده در دوشنبه 28 اردیبهشت1388 توسط خودم |
 

123 ¤

 

دلم تنگ آنهاییست

 که هرگز دلتنگم نمیشوند

 نوشته شده در جمعه 25 اردیبهشت1388 توسط خودم |
 

122 ¤

چشمانت مثل چراغ راهنما میماند....

برق که میزند...یعنی ایست

 نوشته شده در جمعه 18 اردیبهشت1388 توسط خودم |
 

121 ¤

نگشتم... خودش آمد...

نخواستم...خودش رفت....

نمیخواهم...باز میگردد....

نمیخواهم...می رود...

میخواهم...نمی ماند...

:) جبر بود یا اختیار زندگیم؟ نمیدانم!!!!

 نوشته شده در یکشنبه 6 اردیبهشت1388 توسط خودم |
 

120 ¤

پشیمانم....

از تو....

از من٫پشیمان تر

دیگر برو...خیالت هم باشد برای خودت....

 نوشته شده در شنبه 5 اردیبهشت1388 توسط خودم |
 

119 ¤

آخرش....

آخر ِ آخر رفتی....

آخرش با همه عالم رفتی...

آخرش ماندم٫  تنها٫اینجا....

آخرش من

آخرش تو

آخرش...............

ما!!!

 نوشته شده در جمعه 4 اردیبهشت1388 توسط خودم |
 

118 ¤

 

چه فکر میکنی؟!

 

تنهایم؟!

نه..منم همیشه با من است....!!

 نوشته شده در چهارشنبه 2 اردیبهشت1388 توسط خودم |
 

117 ¤

 

خوب بودم...تو بدم کردی...
ماه بودم...پر پرم کردی....
گنج بودم...غارتم کردی..
اخم کردم...باورم کردی...

لبخند به من میفروشید؟

!آااااااااااای

 نوشته شده در پنجشنبه 27 فروردین1388 توسط خودم |
 

116 ¤

 

خدا عنايتي کرده است ميدانم

که خنده هاي تو قندهاي شيرين است

 نوشته شده در دوشنبه 24 فروردین1388 توسط خودم |
 

عیدی ¤

هستم...

روی دیوار ٫ خانه را میتکانم!!

 

**سال نو همگی قشنگ...عیدتون رنگارنگ...

تو هم بیا من کوچولوی من باش کودک مشنگ.

 نوشته شده در یکشنبه 16 فروردین1388 توسط خودم |
 

115 ¤

چاي من گرم بود...

بخار داشت

مثل درياهاي مه آلودِ قهوه اي!

نيامدي...چاي هم سرد شد...دلم سرد تر...

سردتر از آن...هواي خيابان!!!!

¤ آهاااااااااااااااااي.... تو که اينهمه دوري از من...منم خودم ميگذرم از فکر تو

 نوشته شده در چهارشنبه 14 اسفند1387 توسط خودم |
 

114 ¤

کاکتوس من باش

کاکتوس من باش

کاکتوس من باش

تمام دنیایم را فدایت میکنم

پ.ن:

کجايي...خارهايم دارند پژمرده ميشوند ها

 نوشته شده در سه شنبه 13 اسفند1387 توسط خودم |
 

113 ¤

 

بعضی وقتا دلم میخواد داد بزنم و از ته دل بگم

پیشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی بیا من رو بخور....

ولی بعد یادم میاد....پیشی که گوشت کلاغ دوست نداره.

 نوشته شده در شنبه 26 بهمن1387 توسط خودم |
 

112 ¤

تو مثل يک توپ ميموني
يه توپ نرم و گوشتالود
دلم ميخواد ماچت کنم
فدات بشم من تُپُلو

 نوشته شده در چهارشنبه 23 بهمن1387 توسط خودم |
 

111 ¤

رهایم کنید

رهایم کنید

رهایم کنید

 

 نوشته شده در سه شنبه 22 بهمن1387 توسط خودم |
 

110 ¤

نه اینکه فکر کنی دوستت ندارم

خیال کردی میرم تنهات میذارم؟

ضمیمه:

هه

 نوشته شده در چهارشنبه 16 بهمن1387 توسط خودم |
 

109 ¤

من خسته است

خسته تر از من ... پاهایش!!!ا

 نوشته شده در سه شنبه 8 بهمن1387 توسط خودم |
 

108 ¤

چقدر گفتم رهایم کن...

عاقبت دنیا رهایت کرد!!!

 نوشته شده در پنجشنبه 3 بهمن1387 توسط خودم |
 

107 ¤

نه من با تو ما ميشوم..نه تو با من ما

 نوشته شده در چهارشنبه 2 بهمن1387 توسط خودم |
 

106 ¤

اه...

برش دار دیگر...

دستت ٫ اضافیست بر سرم!!!!!

 

 نوشته شده در چهارشنبه 25 دی1387 توسط خودم |
 

105 ¤

شب بود...

ماه بود...

ستاره بود...

خدا...خدا هم بود....

خیالم مدام تو را با خودش می آورد!!!

 

 نوشته شده در چهارشنبه 25 دی1387 توسط خودم |
 

104 ¤

زندگی تلخ بود...مثل نوشیدن یک قهوه

و تو...شیرین ترین شیرینی خداوند بودی برای من

 نوشته شده در یکشنبه 22 دی1387 توسط خودم |