تبليغاتX
..من کوچولو..

..من کوچولو..
اینجا من ٍ من مینویسد...نه من


50 ¤

خدایا....

من با تو قهر بودم...

تو چرا با من قهر کردی؟

یعنی تو هم مثل من بچه ای؟!

 نوشته شده در دوشنبه 29 بهمن1386 توسط خودم |

49 ¤

دخترم....

چشمای عروسکت کوش؟

¤ کلاغه کور بود..دادم به اون!

 

 نوشته شده در جمعه 26 بهمن1386 توسط خودم |

48 ¤

 

خیالت راحت....

تو را سیاه نمیکنم...

ولی خودم را...تا دلت بخواهد !!!!

 نوشته شده در پنجشنبه 25 بهمن1386 توسط خودم |

47 ¤

یکی بهم گفت:

سعی کن هروقت ناراحتی آروم باشی !

من الان اینقدر آرومم...

که احساس میکنم اصلا وجود ندارم!

 نوشته شده در چهارشنبه 24 بهمن1386 توسط خودم |

46 ¤

روزهای کودکیم...غصه نخورید!!!!

من هنوز هم  همان ٫ کودک بزرگ شده ی درون کوچک خویشم !!!!.

 نوشته شده در سه شنبه 23 بهمن1386 توسط خودم |

45 ¤

نه...من ابله نیستم...

این حماقت بیمارگونه ی توست که مرا ابله میبیند.

 نوشته شده در یکشنبه 14 بهمن1386 توسط خودم |

44 ¤

دل من با دل تو...

نقش رنگین کمان میزند و میبیند...

دل من بی دل تو...م ی م ی ر د ! ! !

 نوشته شده در شنبه 13 بهمن1386 توسط خودم |

43 ¤

شب است...

و ماه اینجاست...

و ستاره آن طرف تر....

و تو در راستای تمام اینان !!!

 نوشته شده در جمعه 12 بهمن1386 توسط خودم |

42 ¤

نمیدونم !

اگه توی رویاهام بوست کنم...بازم میرم جهنم؟!

 نوشته شده در پنجشنبه 11 بهمن1386 توسط خودم |

41 ¤

چرا؟

چرا نامهربانی میکنی؟

به چه جرمی؟

من که سر تا پا برایت شعر میگویم....

 نوشته شده در پنجشنبه 11 بهمن1386 توسط خودم |

40 ¤

پُرم از خالی...
خالی ِ خالی....
درست مثل...گل های قالی!!!

 نوشته شده در چهارشنبه 10 بهمن1386 توسط خودم |

39 ¤

 

مرا از آسمان پرت کردند!

قبول.

تو  چرا مرا از روی هوا قاپیدی؟!

 نوشته شده در سه شنبه 9 بهمن1386 توسط خودم |

38 ¤

تو که سوهان روحم شدی

چرا هی میخراشونیش؟!

خوب یکم صیقلش بده!!!!

 نوشته شده در دوشنبه 8 بهمن1386 توسط خودم |

37 ¤

 

چه دل راه راهی داری٫که هزار راه میرود!!

 نوشته شده در یکشنبه 7 بهمن1386 توسط خودم |

36 ¤

آه..

حالم را پرسیده بودی؟

من خوبم...خیلی خوب.

آنقدر خوبم...که ابرهای زمستان برایم خون میگریند!!! 

 نوشته شده در شنبه 6 بهمن1386 توسط خودم |

35 ¤

گفتی:

نترس !

اگر ببوسمت...من به جهنم میروم و تو به بهشت.

پس چرا جهنم به سرای کوچکم هجوم  آورد؟

 نوشته شده در جمعه 5 بهمن1386 توسط خودم |

34 ¤

سردم

سرد سرد.

میدانم...پیدایت کردند...بس است قایم موشک بازی!

 نوشته شده در پنجشنبه 4 بهمن1386 توسط خودم |

33 ¤

 

احساساتم خوابیده اند شیطان ها....

فکر میکنم به یک پارچ آب یخ احتیاج دارم!!!

 نوشته شده در پنجشنبه 4 بهمن1386 توسط خودم |

32 ¤

دست بردار از من

وبگذار بر روی دست دیگرت!

شاید کاری برآید از دستت!

 نوشته شده در پنجشنبه 4 بهمن1386 توسط خودم |

31 ¤

کاش بجای اینهمه یوبوست فکری و اسهال گفتاری....

کمی اسهال فکری میگرفتی و یوبوست گفتاری!

 نوشته شده در چهارشنبه 3 بهمن1386 توسط خودم |

30 ¤

 مسافر کوچولو!!!

خسته ای میدونم...ولی حتی از اینجا هم نمیشه دنیا رو قشنگ دید...

لباس هات رو تنت کن..

باید بریم یه جای دور...اونجایی که حتی زمین قد یه مورچه هم دیده نشه!!!

 نوشته شده در چهارشنبه 3 بهمن1386 توسط خودم |