..من کوچولو..
|
86 ¤ من نمیدانم... ترس موجب دعاهایم میشود... یا دعاهایم ترس را فراری میدهد... هر چه که هست ... احساس خوبیست!!! 85 ¤
دخترک تک بود...
هرجا را که میگشتی لنگه اش پیدا نمیشد! طبعش بلند بود...تا آسمان هفتم... گرمش بود.. نه... هوا گرم بود... دخترک حجاب داشت... گویی هوای خدا...میخواست بی حجاب شود... دخترک عریان شد... خدا خندید!!!! 84 ¤
سلامم را جوابی نمیگیرم... 83 ¤
شروعم نکن... تمامت نمیشوم!!! 81 ¤
نشکنیدم... همینگونه هم... چینی بند زده ام...!
80 ¤
خدا ٬ گرد و خاک خانه اش را تکاند بر سر ما.... ببین... میبینی آسمان چقدر ستاره باران است ؟!
79 ¤
ببخشید...با تو ام... بجای آنکه لِهَم کنی...کنارم بُگذار... لطفآ
78 ¤
فکر میکردم نمیشکنم با سخن... حال میفهمم... کلمات خرد کننده را نشناخته بودم! 77 ¤
دیگر حتی٫ راه های پیراهنت هم با من حرف نمیزنند... لباس بی راه تنت کردی... میخواهی مرا به بیراهه بکشانی؟!!!! 76 ¤
خواب را می آوری تا لب چشمانم... بعد خودت می آیی...! خواب میپرد....تو میروی!!!! 75 ¤
پیچک بلند پشت پنجره... آنقدر تابیدی تا به ماه رسیدی... کفشهایم را به من پس بده! 74 ¤
ضربان روحم بیش از حد بالا رفته... قلبم دیگر نمیزند!!!!
|
توضیحات |