تبليغاتX
..من کوچولو..

..من کوچولو..
اینجا من ٍ من مینویسد...نه من


86 ¤

 

من نمیدانم...

ترس موجب دعاهایم میشود...

یا دعاهایم ترس را فراری میدهد...

هر چه که هست ...

احساس خوبیست!!!

 نوشته شده در سه شنبه 29 مرداد1387 توسط خودم |

85 ¤

 دخترک تک بود...

هرجا را که میگشتی لنگه اش پیدا نمیشد!

طبعش بلند بود...تا آسمان هفتم...

گرمش  بود..

نه...

هوا گرم بود...

دخترک حجاب داشت...

گویی هوای خدا...میخواست بی حجاب شود...

دخترک عریان شد...

خدا خندید!!!!

 نوشته شده در سه شنبه 29 مرداد1387 توسط خودم |
 

84 ¤

 

سلامم را جوابی نمیگیرم...
تنهای من که همیشه با منی...
از اعماق این سرزمین خاموش
که هرگز لب به سخن نگشوده...
جوابم نکن..سوالم را جواب باش...!

 نوشته شده در یکشنبه 27 مرداد1387 توسط خودم |
 

83 ¤

شروعم نکن...

تمامت نمیشوم!!!

 نوشته شده در شنبه 26 مرداد1387 توسط خودم |
 

81 ¤

نشکنیدم...

همینگونه هم...

چینی بند زده ام...!

 

 نوشته شده در جمعه 25 مرداد1387 توسط خودم |
 

80 ¤

 

خدا ٬ گرد و خاک خانه اش را تکاند بر سر ما....

ببین...

میبینی آسمان چقدر ستاره باران است ؟!

 

 نوشته شده در دوشنبه 21 مرداد1387 توسط خودم |
 

79 ¤

ببخشید...با تو ام...

بجای آنکه لِهَم کنی...کنارم بُگذار...

لطفآ

 

 نوشته شده در یکشنبه 20 مرداد1387 توسط خودم |
 

78 ¤

فکر میکردم نمیشکنم با سخن...

حال میفهمم...

کلمات خرد کننده را نشناخته بودم!

 نوشته شده در شنبه 19 مرداد1387 توسط خودم |

77 ¤

دیگر حتی٫ راه های پیراهنت هم با من حرف نمیزنند...

لباس بی راه تنت کردی...

میخواهی مرا به بیراهه بکشانی؟!!!!

 نوشته شده در جمعه 18 مرداد1387 توسط خودم |

76 ¤

 

خواب را می آوری تا لب چشمانم...

بعد خودت می آیی...!

خواب میپرد....تو میروی!!!!

 نوشته شده در سه شنبه 15 مرداد1387 توسط خودم |

75 ¤

پیچک بلند پشت پنجره...

آنقدر تابیدی تا به ماه رسیدی...

کفشهایم را به من پس بده!

 نوشته شده در جمعه 11 مرداد1387 توسط خودم |

74 ¤

ضربان روحم بیش از حد بالا رفته...

قلبم دیگر نمیزند!!!!

 نوشته شده در سه شنبه 8 مرداد1387 توسط خودم |