مني زاد و من رو زاد و مني زاد...يك روز مامانم تنها من رو زاد...آروم بغلم كرد...من رو از توي غم ها بدرم كرد...مني زاد و من رو زاد و مني زاد...يك روز مامانم تو جمع من رو زاد...تندي بغلم كرد...با غم همسفرم كرد... مني زاد و من رو زاد و مني زاد...يك روز مامانم تنها به من گفت...حرفاش همه حق بود و كلاماش همه آهنگ...لبهاش نميجنبيد...منم لگد بارو ن ميكردمش تو اون جاي تنگ...مامان آروم به من گفت: گلكم...دختركم..عسلكم عروسكم..اگر ميخواي دنيا بياي...تنها واسه رويا بياي..نيا ماماني..دنيا همش خوشگلي نيست...عروسك و تاب بازي نيست...دنيا خيلي بزرگه...پر از شغال و گرگه...تا بچه اي..چرخ و فلك ..الاكلنگ..هرچي بخواي...از لباساي رنگارنگ تا عروسكاي شاد و اخمو و لوند...ولي عسلم...بزرگ كه شدي غم ها ميان سراغت...يواش يواش توي دل ناز و كوچيكت لونه ميكنن...اگر بشون فك بكني اروم اروم تورو ديوونه ميكنن...غمهارو بايد بكشي...نه با تفنگ..نه با غمه..غمهات رو با شادي بكش...با خنده و بازي بكش..عروسكم...اگه ميخواي رها باشي...بزرگ نشو ... بچه بمون...اگه ميموني...قولش رو بده...اگه نميخواي...غمش رو نخور...بگو ببينم دنيا مياي؟ ,,خودم,,